|
کاش می شد انگشتت را تا انتهای ذهنت فرو کنی و هر چه در آن است عق بزنی!!!
|
بالاخره کافه پیانو رو خوندم... نوشته ی فرهاد جعفری! کتابی که هنوز صدر جدول پر فروشترین کتابهاست و هنوز داغه!
خیلی وقت بود دنبال یه فرصت مناسب بودم که برم سراغش که شکر خدا فراهم شد!
بر خلاف خیلی ها که می گن کافه پیانو روشن فکر نمایانه است و کاملا رو نویسی شده از برخی رمانهای دیگه ست! یه جور درگیری ذهنی جذاب برای مخاطب ایجاد می کنه! از اون درگیری هایی که خودت می خوای توی متنش دست و پا بزنی!
باید بگم برام دلچسب بود!
بعد از مدتها یه کتاب به دلم نشست!
به خاطر روایت جزء به جزء لحظه ها. واسه این نگاه، واسه اینکه در خیلی لحظه ها خودم را در کافه حس کردم. اصلا من عاشق رمان های “من روایت” هستم.…
فصل اول کتاب و این پایین براتون گذاشتم! من فصل اول و دوم رو توی شهر کتاب خوندم!
فصل اول:
ورودی کافه
هیچ وقت خدا یک چیز واقعی را؛ حالا هرچه كه ميخواهد باشد، پشت يك ظاهر دروغين پنهان نكردهام. يعني ياد نگرفتهام عكس چيزي باشم كه هستم. يا به چيزي تظاهر كنم كه به بعضي آدمها، منزلت معنوي ميدهد. از اين منزلتهاي معنوي دروغيني كه خوب بهشان دقيق شوي؛ تصنعي بودنشان پيداست.
پس بيهيچ تكّلفي، بهتان ميگويم و برايم اهميتي ندارد كه تا چه حد ممكن است ازش برداشت نادرستي داشته باشيد. اعتراف ميكنم كه حالم دارد از بيشتر چيزها بههم مي خورد و قبل از همه، از خودم.
از اينكه شش هفت سال آزگار است نتوانستهام يكدست كتوشلوار تازه بخرم كه وقتي ميپوشمش، آنقدر بهم شخصيت بدهد كه فكر كنم بايد يك كاري بكنم، وگرنه قدر و قيمت كتوشلوار به اين قشنگي را ندانستهام.
و هيچسالي توي همهي اين سالها نبوده است كه دو جفت كفش، باهم داشته باشم كه يك جفتشان؛ هميشه واكسخورده و تميز باشد. كه وقتي پايم ميكنم؛ حس كنم بايد قدم بزرگي بردارم وگرنه حق مطلب را دربارهي كفش به اين قشنگي ادا نكردهام. و هيچ پيراهني هم نداشتهام كه وقتي دكمههايش را يكييكي، روبروي آينه ميبندم؛ با خودم فكر كنم لعنتي از آن پيراهنهاييست كه وقتي تنت ميكني، بهت تكليف ميكند كه زودباش، بجنب. يك كاري بكن.
و هميشهي خدا هم از اين جورابهاي «سه جفت هزار تومن» پایم کردهام كه پاي آدم بدجوري تويشان احساس سبكي و جلفي ميكند و اعتمادبهنفس را از آدم ميگيرد. طوري كه هربار بهشان نگاه ميكني؛ به خودت ميگويي نه. با اين پاپوشها، همان بهتر كه سرت توي لاك خودت باشد.
و ريشم را همهي اين مدت؛ با اين تيغهاي «سه بستهی پنج تايي هزار تومن» کرهای اصلاح كردهام. و هر وقت كه كشيدهامشان روي پوست صورتم، وبعد كه نگاهي توي آينه انداختهام؛ به خودم گفتهام يادش بخير. ژيلت چه اعتماد بهنفسي بهت ميداد.
كافه را باز كردهام، براي اينكه با درآمدش بتوانم يكيدو دست كتوشلوار تازه بخرم كه تويش احساس هويت كنم. دو جفت كفش تخت چرم بخرم كه وقتي ميپوشمشان؛ فكر كنم حالا هر چي. اما بايد يك قدمي بردارم. پيراهني بخرم كه وقتي دكمههايش را ميبندم؛ فكر كنم يك چيز ديگر هم جور شد براي اينكه تكاني به خودم و دور و برم بدهم.
از اين جورابها بپوشم كه اصلا گران نيست، اما پاي آدم تويش احساس سبكي نميكند و ميتواند قدمهاي بلندي بردارد. ريشم را هم بتوانم دوباره با مچتري اصلاح كنم. و البته بتوانم مهريهي پريسيما را هم جفت و جور كنم كه برود پي كار و زندگياش و از تحقير كردنم دست بردارد.
اين همه حرف زدم براي اينكه بهتان بگويم: لباسها اينقدر مهماند توي بودن و توي «چگونه بودن»مان. و اگر میبينيد كسي كار بزرگي نميكند، براي اين است كه يا لباسي ندارد كه بهش تكليف كند؛ يا اساساً، آدم كوچكيست.
لینکهای مرتبط :http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8705120721
سایت نویسنده: http://www.goftamgoft.com