|
کاش می شد انگشتت را تا انتهای ذهنت فرو کنی و هر چه در آن است عق بزنی!!!
|
شكل و شمايلم به منتظرانت نمي خورد! ولي لااقل تو حكايت چشم انتظاري ام را مي داني!
شايد هر جمعه ندبه نخوانم و اشك نريزم! ولي غروب جمعه با هر تلنگري باراني مي شوم! حرف از تو كه به ميان مي آيد اين ترانه را با خودم زمزمه مي كنم:
چه غريبونه گذشتند جمعه هاي سوت و كور
هنوز اما نرسيدی اي تجلي ظهور
نمي دونم كجايي پيش بچه هاي گرسنه!
پيش كودكان زخمي و داغدار عراق و فسطين!
آنجا كه مادري كودك شيرخوارش را به سينه فشرده و زار مي زند؟
آن طرف تر پيش دختري كه از انبوه زخم و درد تاب مقاومت ندارد و تسليم مي شود!
يا پيش آن پسرك واكسي كه عصرها بعد از مدرسه اش سر خيابان ما هم مشق مي نويسد هم خاك كفش عابران راپاك مي كند.
كجايي!!! پيدايت نمي كنم
ولي
مي دانم كه هستي! مي دان چشم دوخته اي به ما! قسم مي خورم كه هستي! اگر نبودي نمي شد! نمي شد حتي نفس كشيد! نمي شد لحظه اي را شمرد!
فقط يك جمله!!!
خدا كند كه بيايي!!!!!!!!!!!!