|
کاش می شد انگشتت را تا انتهای ذهنت فرو کنی و هر چه در آن است عق بزنی!!!
|
من هيچ چيز و هيچ كسي را
ديگر
در اين زمانه دوست ندارم
انگار
اين روزگار چشم ندارد من و تو را
يك روز
خوشحال و بيملال ببيند
زيرا
هر چيز و هر كسي را
كه دوستر بداري
حتي اگر يك نخ سيگار
يا زهرمار باشد
از تو دريغ ميكنند
پس
من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار، ديگر
كاري به من نداشته باشد
خسرو شکیبایی هم رفت... صدایش در گوشم می پیچد چقدر استادانه می آفرید.
خدایش بیامرزد...

تهران- تقاطع پل سید خندان و شریعتی ۱۲:۳۰ ظهر
کنار کیوسک روزنامه فروشی... سرمست از تیترهای ورزشی که بازگشت افشین قطبی را خبر می داد ایستاده بودم و جام قهرمانی لیگ را دست راست و جام باشگاههای آسیا را در دست چپمان تصور می کردم.
همشهری جوان و چلچراغ را به انضمام ایران ورزشی اعتماد و اعتماد ملی برداشتم که صدایی من را متوجه خودش کرد ... صدای پسر جوانی بود ولی چرا انقدر سخت حرف می زد چرا انقدر نامفهموم؟ وقتی صورتم به طرفش چرخید جواب همه ی سوالها را پیدا کردم ...
پسری را دیدم با قدی بلند اما خمیده... چشمانی درشت و سیاه که به زردی می گرایید... ته ریش روی صورتش انگار درمانده تر نشانش می داد... ابروان پرپشتش نتوانسته بود جذبه ی مردانه اش را حفظ کند... لبانش تیره بود ... لباسهایش ولی تمیز و مرتب بود.
آهسته گفت یک نخ مگنا بده ... اسکناس صد تومانی مچاله ای از جیبش در آورد و روی پیشخوان کیوسک انداخت... سرتا پایش را برانداز کردم... او هم به من نگاه می کرد برخلاف پسرهای دیگر که در این مواقع غره می شوند با شرمندگی سر به زیر انداخت... نگاهم به دستش افتاد تی شرت آستین کوتاهش رگهای متورمش را بیشتر به رخ می کشید و چند لکه ی کبود و.... سرنگی در دست... که ماده ای بی رنگ آن را پر کرده بود...
برایم جالبتر شد روزنامه ها را از فروشنده تحویل گرفتم و دنبالش راه افتادم... منگ تر از آن بود که متوجه حضور من در اطرافش شود... تعجبم از این بود که سرنگش را بی هیچ واهمه و خجالتی در دست داشت... وارد یکی از کوچه های فرعی و خلوت شریعتی شد ... و پس کوچه ای به فاصله ی ده متری روی پله ی یک خانه ی قدیمی نشستم و نگاهش کردم سیگارش را روشن کرد و سرنگ را در دستش فرو... قبل از اینکه سرنگ را دربیاورد مدهوش شده بود سیگاری کنج لب... آرام آرام روی زمین افتاد ... اشکی که چشمانم را پرکرده بود پاک کردم و به سمت خیابان دویدم توی ذهنم چهره پسر بی نوا را تداعی می کردم ... زیبا بود ... می توانست دل خیلی ها را بلرزاند ... می توانست مایه ی افتخار مادرش باشد... گفتم مادر ... راستی مادرش کجا بود ؟ پدر؟ برادر؟...
دستم که نه ولی دلم می لرزد برای جوانی که نمی دانم کجا تمام می شود... یاد دیالوگی از فیلم حس پنهان افتادم ... شاید پیش از آنکه بمیرد جنازه اش بوی تعفن بگیرد... بهایش را به قیمت گزافی پرداخته بود به قیمت نشاط جوانی اش...
پی نوشت : بدون وقفه تایپ کردم . توان بازبینی ندارم... اگر اشتباهی دستوری یا تایپی داشت . معذورم.
گاهی دلم می خواد عاشق باشم... گاهی دلم می خواد یه موجودیو توی رویام بپرورونم و عاشقش بشم...اینم از همون رویاهاست...
يادم نيست شب بخير گفتی يا نه و رفتی كه بخوابی ولی خب من مطمئن هستم كه هنوز خواب به چشمهات نيومده.
ميدونم بيداری و داری توی رختخواب غَلت ميزنی. امشب هم دوباره بيخوابی زده به سرت.
حتماً درِ اطاقت رو بستی و لامپها رو هم خاموش كردی و بدون اينكه بری زير پتو، روی تختت دراز كشيدی و حتی چشمهات رو هم روی همديگه گذاشتی تا شايد بتونی به خودت دروغ بگی
ولی خودت هم ميدونی كه امشب حالا حالاها خوابت نمیبره و شب درازی در پيش رو داری. شمردن همهی گاو و گوسفندهای روی زمين و همه شهابسنگها و ستارههای توی آسمون هم هيچ دردی رو دوا نمیكنه.
من مطمئنام كه تو الان بيداری و داری به من فكر ميكنی!

مچ ها گرفته می شد
هماره
در سرِ بزنگاه
و
نداهای
ارباب ارباب
فضا را تسخیر می کرد
خلقِ عادت
خرقِ عادت نام داشت
و
مرده ها
دنده به دنده می شدند
این بود
که توصیه و توبیخ
گاوصندوقی شد برای
نکوداشتِ
تمامِ دستورالعمل ها
این بود
که هیچکس
نتوانست
حتی برای عکسِ خودش سبیل بگذارد!
و چه بی پروا
جایزه بگیران
زیرِ آفتابِ سوزان
دوئل می کردند
تا
جایزة
دستگیری خدا را
ازآنِ خود کنند
آنها نمی دانستند
که کلید
را
کلانتر بلعیده است.
و چه ساده دلند آنان
زیرا خود را با اهمیت فرض می کنند
((این را نوشتم که بدانی آنقدرها هم ...نیستی))
***
فردا آخرین امتحانم رو می دم . اصول فقه ۳ .برام دعا کنید که به شدت سخت و طاقت فرساست. چشم امیدم به نفر کناری و جلوییمه.