تبليغاتX
واژه هاي نخ نما
کاش می شد انگشتت را تا انتهای ذهنت فرو کنی و هر چه در آن است عق بزنی!!!
ما در روزهای امتحان با پسرهای درسخوان کلاس مهربان می شویم و پاسخ سلام آنها را با یک لبخند ملیح می دهیم.

حیف که آن پسرک موهایش سیخونکی است وگرنه شاخهای او را هم می توانستم ببینم.

آخ که بعضی از اینها ...چه جزوه هایی دارند... واو را هم از جا نمی اندازند.

پی نوشت:ما نمیدانیم اگر امتحان هایمان را پاس کنیم...چطور این همه نذر را ادا کنیم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:34  توسط متولد ماه مهر  | 

گاهی باید رها شد...

گاهی باید هیچ قیدی را نپذیرفت...

گاهی باید عاقل بود...

گاهی باید ...

باید تمامش می کردم. باید که از ابتدا زیر بار نمی رفتم ولی نمی دانم چرا آن موقع نتوانستم...

این هم البته تجربه ای بود برایم ...

تمام مکالمه را در این جمله خلاصه کردم:

دنیایمان با هم فرق می کند ... من نیستم.

و سپس ۴۷ تماس را بی پاسخ گذاشتم و تلفن را خاموش کردم که بداند شوخی ندارم.

حالا خوشحالم... حسی دارم مثل حس پرواز...

از نوشتن این مطالب  در اینجا تعجب نکنید.

صفحه ی سیاه این وبلاگ دل بزرگی برای جا دادن خاطرات روزهای من دارد.

اندیشه ام کشتزار یاد تو شد

و بذر یاد تو

همچون علف هرزی

حریم اندیشه ام را تسخیر کرد

ولی این بار

در آغاز رویش دوباره گلهای اندیشه ام

تو را بی هیچ عذاب وجدانی

هرس خواهم کرد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:12  توسط متولد ماه مهر  | 

همچين لَم دادم و يه جورايی فرو رفتم تو خودم و توی صندلی كه انگار سفير كبير امور نون خشك در گینه هستم! يه صدای وزوز موزیک از همين نزديكی‌ها بگوش ميرسه ولی نميدونم از كجاست. نهار رو خوردم و توی اطاق تك و تنها نشستم. فكره، عينهو بادباك اوج ميگيره و ميره اون بالا بالاها و با وزش هر نسيمی به يه وری تاب ميخوره. افكاره ول ميشه و ميره توی فضای لايتنهای. فضای لايتنهای احتمالاً چه جای ترسناك و خوفناكی بايد باشه.

سوار بادباك خيال ميشم و اوج می‌گيرم، ميرم اون بالا بالاها. ياد خيلی‌ها ميوفتم. خيلی از آدمهای باوفا و بی‌وفايی كه زير اين گنبد نيلی ديديم و نديديم. اونهايی كه هنوز هستند، همين بيخ گوش‌مون دارند پی نون، زندگی رو سَق ميزنند. ميدونم كه هستند ولی انگار كه ما رو فراموش كردند، اصلاً ديگه ما رو نمی‌شناسند. نميدونم چهره‌مون مكدّر شده يا اونها خيلی رفتند بالا كه ديگه رنگ و روی رخسار ما رو نمی‌بينند. عيبی نداره، بی‌خيالش. دل‌مون رو به اونايی خوش می‌كنيم كه رفتند ولی انگار همين زير گوش‌مون دارند برامون لالايی می‌خونند. دلخوشی‌ها كم نيست، شايد حرفي مفت باشه ولی وقتی كه ديگه چوپ خطت پر ميشه، تو ميشی ژان‌وال‌ژان و بقيه همه مادر مقدس. پدر روحانی. انگار كه سالهاست همه راهبه بودند و تو تنها راهزن كوچه‌ تنهايی اين شهر و ديار بودی. عيبی نداره. بی‌خيالش. پی زندان رو بخاطر يه لقمه نون به تن و بدن خودمون ميماليم. حالا كه ديگه مادر ترزا نيست، ما اسب تروا رو زين می‌‌كنيم و ميشيم رفيق دزد و شريك قافله مگه چه ايرادی داره؟! اصلاً ميريم و اينبار با آل‌كاپون رفاقت می‌كنيم، شايد يه جای دنيا يكی پيدا شد كه بدون دادگاه محكوم نكنه. آدمها رو قضاوت نكنه. تو و زندگی رو رَج نزنه. فقط با خط‌كش خودش آدمها رو اندازه نكنه و بعدش يه لباس برات بدوزه كه توی تنت زار بزنه. اينقدری قد نكشه كه ديگه سرش برسه به بالای ابرها و تو رو ديگه نبينه. رنگ و روت رو نبينه. نفهمه كه رنگ رخساره خبر ميدهد از سر درون. حتی حالش رو هم نداشته باشه كه بخواد به ذهنش فشار بياره اين قيافه برام آشناست، قبلاً كجا ديده بودمش؟! عيبی نداره، بی‌خيالش. ما هم خدايی داريم. توی كوچه ما هم عروسی ميشه. ما هم يه روزی اين كوچه رو چراغونی می‌كنيم. هر چند سالهاست توی اين كوچه، بزن و برقصی نبوده ولی خلاصه اين بچه‌های قد و نيم‌قد، رشد می‌كنند و بزرگ ميشن ديگه. قرار نيست كه هميشه همينجوری ريزه ميزه و كوتوله بمونند. خلاصه دنيا اينجوری نمی‌مونه. ما هم خدايی داريم.

نه نیستم...  

بعضيا... كه هم‌قد برج ميلاد شدند و اينقدر رفتند بالا كه ديگه نه ما رو می‌بينند و نه اصلاً يادشون مياد كه كی هستيم و چی هستيم، بنابراين نيستم. شايد اينجوری يادشون افتاد تنها دزد و راهزن اين ديار ما نبوديم. نيستم، چون شايد اونها ديگه خيلی بزرگ شدند و قد كشيدند و ديگه نمی‌تونن با ما چشم تو چشم و صورت به صورت بشن. نيستم، چون شايد ما خيلی كوچيك شدیم و از اون بالا ديگه به چشم‌شون نمیايیم. نيستم، چون شايد ... اصلاً ديگه ولش كن. و حالا كه ديگه هم‌اندازه برج ميلاد و نزديك خورشيد شدی، سلام ما را به همه روزهای خاطره‌انگيز زمستون و پاییز پارسال و همه اون سالهایی که بودی و نبودی برسون. حالا ديگه، نيستم!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 14:2  توسط متولد ماه مهر  | 

مدت‌هاست كه می‌خواهم این را بنویسم: نمی‌دانم چرا این‌جا كه هستم این‌قدر برای خودم و (احساس می‌كنم كه) برای اطرافیان و دوستان‌ام كسالت‌بارم. نمی‌دانم چرا ایده‌ای به ذهن‌ام نمی‌رسد، فكری سرِ ذوق‌ام نمی‌آورد. كم‌تر چیزی باعث می‌شود كه با هیجان بخواهم درباره‌اش حرف بزنم یا بنویسم. اصلاً حرفِ جدیدی ندارم. تلقین نمی‌كنم؛ واقعاً این‌طوری است. بارها در خودم مشاهده كرده‌ام. همین هم باعث می‌شود كه اعتماد به نفس‌ام كم و كم‌تر شود. معاشرت‌هایم هم. وبلاگ‌ام هم همین كوفتی باشد كه می‌بینید. خودم هم همین داغونی كه نمی‌بینید. به گمانم جای درستی نایستاده ام که حالم اینجوری خرابه.
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:14  توسط متولد ماه مهر  | 

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی؟         هر لحظه به دام دیگری پا بستی

گفتا : شیخا هر آنچه گویی هستم             اما توچنان که می نمایی هستی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 20:12  توسط متولد ماه مهر  |