|
کاش می شد انگشتت را تا انتهای ذهنت فرو کنی و هر چه در آن است عق بزنی!!!
|
حیف که آن پسرک موهایش سیخونکی است وگرنه شاخهای او را هم می توانستم ببینم.
آخ که بعضی از اینها ...چه جزوه هایی دارند... واو را هم از جا نمی اندازند.
پی نوشت:ما نمیدانیم اگر امتحان هایمان را پاس کنیم...چطور این همه نذر را ادا کنیم!!
گاهی باید هیچ قیدی را نپذیرفت...
گاهی باید عاقل بود...
گاهی باید ...
باید تمامش می کردم. باید که از ابتدا زیر بار نمی رفتم ولی نمی دانم چرا آن موقع نتوانستم...
این هم البته تجربه ای بود برایم ...
تمام مکالمه را در این جمله خلاصه کردم:
دنیایمان با هم فرق می کند ... من نیستم.
و سپس ۴۷ تماس را بی پاسخ گذاشتم و تلفن را خاموش کردم که بداند شوخی ندارم.
حالا خوشحالم... حسی دارم مثل حس پرواز...
از نوشتن این مطالب در اینجا تعجب نکنید.
صفحه ی سیاه این وبلاگ دل بزرگی برای جا دادن خاطرات روزهای من دارد.
اندیشه ام کشتزار یاد تو شد
و بذر یاد تو
همچون علف هرزی
حریم اندیشه ام را تسخیر کرد
ولی این بار
در آغاز رویش دوباره گلهای اندیشه ام
تو را بی هیچ عذاب وجدانی
هرس خواهم کرد

همچين لَم دادم و يه جورايی فرو رفتم تو خودم و توی صندلی كه انگار سفير كبير امور نون خشك در گینه هستم! يه صدای وزوز موزیک از همين نزديكیها بگوش ميرسه ولی نميدونم از كجاست. نهار رو خوردم و توی اطاق تك و تنها نشستم. فكره، عينهو بادباك اوج ميگيره و ميره اون بالا بالاها و با وزش هر نسيمی به يه وری تاب ميخوره. افكاره ول ميشه و ميره توی فضای لايتنهای. فضای لايتنهای احتمالاً چه جای ترسناك و خوفناكی بايد باشه.
سوار بادباك خيال ميشم و اوج میگيرم، ميرم اون بالا بالاها. ياد خيلیها ميوفتم. خيلی از آدمهای باوفا و بیوفايی كه زير اين گنبد نيلی ديديم و نديديم. اونهايی كه هنوز هستند، همين بيخ گوشمون دارند پی نون، زندگی رو سَق ميزنند. ميدونم كه هستند ولی انگار كه ما رو فراموش كردند، اصلاً ديگه ما رو نمیشناسند. نميدونم چهرهمون مكدّر شده يا اونها خيلی رفتند بالا كه ديگه رنگ و روی رخسار ما رو نمیبينند. عيبی نداره، بیخيالش. دلمون رو به اونايی خوش میكنيم كه رفتند ولی انگار همين زير گوشمون دارند
نه نیستم...
بعضيا... كه همقد برج ميلاد شدند و اينقدر رفتند بالا كه ديگه نه ما رو میبينند و نه اصلاً يادشون مياد كه كی هستيم و چی هستيم، بنابراين نيستم. شايد اينجوری يادشون افتاد تنها دزد و راهزن اين ديار ما نبوديم. نيستم، چون شايد اونها ديگه خيلی بزرگ شدند و قد كشيدند و ديگه نمیتونن با ما چشم تو چشم و صورت به صورت بشن. نيستم، چون شايد ما خيلی كوچيك شدیم و از اون بالا ديگه به چشمشون نمیايیم. نيستم، چون شايد ... اصلاً ديگه ولش كن. و حالا كه ديگه هماندازه برج ميلاد و نزديك خورشيد شدی، سلام ما را به همه روزهای خاطرهانگيز زمستون و پاییز پارسال و همه اون سالهایی که بودی و نبودی برسون. حالا ديگه، نيستم!
گفتا : شیخا هر آنچه گویی هستم اما توچنان که می نمایی هستی؟