|
کاش می شد انگشتت را تا انتهای ذهنت فرو کنی و هر چه در آن است عق بزنی!!!
|

سلام بر آنان که در نهان خویش بهاری برای شکفتن دارند
امسال را اينگونه آغاز كنيد دوستان خوب من
لبخند بزنید
حتی اگر در مقابل دوربین مخفی قرار نگرفتهاید
لبخند بزنید
حتی اگر حس کردید خیلی بد و ضايع است
لبخند بزنید
حتی اگر حس کردید از این بدتر نمیشود و ممکنست چند روز بعد كار دستتان بدهد.
لبخند بزنید
حتی اگر نه امید، نه ایمان، نه توکل، نه ویتامین سی، هیچکدام در خونتان پیدا نمیشود
لبخند بزنید
حتی اگر از نظر علمی، غیرعلمی، منطقی، غیرمنطقی، حسی، غیر حسی، ادراکی، استقرایی، قهقرایی، استنباطی، استنتاجی فهمیدهاید که دیگر دیر شده است برای اینکه در جنگلی بهنام زمین زندگی کنید و شکار با دندان را یاد بگیرید
لبخند بزنید
وقتی خواستید از صمیم قلب، بکوبید به دیوار و متحیّر بمانید
لبخند بزنيد
حتي وقتي دير دلتان دارد مي تركد از چيزهايي كه مي بينيد و مي شنويد
لبخند بزنید
مخصوصاً وقتی یادتان رفت و فکر کردیدو یعد فهمیدید بعد از ۷۵ شب، دیزی با ترب و سیرترشی هم باشد، باید هضم شود
لبخند بزنید
مخصوصاً وقتی چشمان براقش ، علاقه ي عجيبتان به او ، سر تکاندادنهای گنگ و هزاران چیز دیگر که حداقل یکیشان در هر بنیبشر رَندُم و غیررندُمـی پیدا میشود،شما را به زانو در میآوَرَد.
((نه اشتباه نكن گريه خيلي چيز خوبيه ولي مي گم تمام اين اتفاقا بايد باعث لبخند تو بشه))
لبخند بزنید
مخصوصاً وقتی دیدید دارد یادتان میافتد
و حس کردید «انّ مع العسر یسرا»
لبخند بزنید
مخصوصاً وقتی زدید زیر گریه
و حس کردید «ان الانسان لفی خسر»
لبخند بزنید
مخصوصاً قبل از اینکه حسابی دیر بشود
و باورتان بشود «لیس للانسان الا ما سعی»
(بر ما سالی گذشت و بر زمین گردشی و بر روزگار حکایتی. امید آنکه کهنه رفته باشد به نکویی و نو همی آید به شادمانی)
نوروز مبارک دوستان خوبم خدانگهدار تا سال آینده
می خوام اعتراف کنم هنوزم خاتمی رو دوست دارم!
می خوام بگم دلم براش تنگ شده!
می خوام بگم کجایی خاتمی ؟ کجایی محبوب ترین رئیس جمهور ایران!!!
با خنده اومدی و با گریه رفتی!!!
***
همراه شو عزیز کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود
یا من دیوونه ام یا بقیه این چیزایی که من دیدم و شنیدم رو متوجه نمی شن.
_ به به به، سلام کوچولو! آخی! چه بادکنک قشنگی! چه لپایی! آفرین، آفرین! شما اسمت چیه؟
_ آد..دا ! (...اسمش مریمه!)
_ به به چه اسم قشنگی!مریم جون چند سالته؟
_ آد..دا ! (... یه سال و4 ماهشه )
_ آخی! نازی نازی! مریم جان، هدفت از شرکت در جشن نیکوکاری چی بوده؟
_ آد..دا ! (... هدف این بچه از شرکت در جشن نیکوکاریاین بوده که در حد توان بتونه کمکی بکنه به همنوعان خودش و شاید که با شرکت در این جشن، بتونه لبخندی رو برگوشه لبان نیازمندی بنشونه و این، برای این دختر نیکوکار ما، ارزش زیادی داره و اونرو از انجام کار خودش، راضی و خوشنود نگه می داره! این بچه تمام عشقش هم سن و سالای محرومشن)
_ آفرین! آفرین دختر خوب و نیکوکار! سال دیگه بازم بیا.
ـ آد.. آدا
ـبله همکاران اشاره می کنن که... یه هو تصویر می پره رو صورت یکی دیگه![]()
امشب فقط میخواستم بنويسم " اين روزها هوای حوصله ابريست " و والسلام. ديگه هيچ چيزی ننويسم و برم پی كار خودم ولی انگار دلم نيومد و جاذبه وبلاگ منو كشوند به سمت و سوی خودش. در حاليكه تنها پونزده، شونزده روز به عيد باقی مونده ولی بوی همه چيز مياد الا بوی عيد و نوروز و سفره هفتسين. انگار هر سال همين جوره با اين تفاوت كه، هر سالی كه ميگذره روزهايی كه شور و شوق عيد درش مشخصه هی كمتر و كمتر ميشه تا بره و بچسبه به همون زمون لحظه تحويل سال. شعر و آهنگ فرهاد هم هيچ فايدهای نداره. بوی عیدی، بوی توتُ بوی کاغذ رنگی ُ بو تند ماهی دودی وسط سفره ی نو ... با اينا زمستون رو سر ميكنم. با اينا خستگيم رو در ميكنم .... خيابونها شلوغ پلوغ شده ولی اون حس و حال عيد اصلاً درش ديده نميشه.(یعنی من که نمی بینم) مردم در حال رفت و اومد هستند ولی انگار هيچ كسی دل و دماغ نداره. حال و حوصله نداره. انگاری بچهها و جوونها هم پير شدند و فقط دلشون به اين خوشه كه عيد مياد و ميتونند يه كمی بيشتر از روزهای عادی بخوابند كه البته اگه اون ديد و بازديدهای كِشدار و لاينقطع اجازه بده. با اين بيحالی و كسالت و رخوت، قوم آريايی را چه ميشود؟! كوروش، داريوش، آرش كجايید كه ... زرشك
ديدی يه وقتهايی گم شدن و دور شدن، رفتن و جدا شدن، نموندن و نبودن، ذره شدن، نيست شدن، خَس و خاشاك شدن و توی برزخ و خلاء دست و پا زدن، چه طعم و لذتی داره؟! ديدی يه وقتهايی مسافر چمدون به دستِ بلاتكليف و بدون بليطِ آخرين قطار شب شدن چه حس و حالی داره؟! ديدی اون خلوت و سكوت و انتظار پُر از هراسِ ايستگاه چه طعم و مزهايی داره؟! ديدی با شنيدن صدای سوت قطار يهويی چه جوری بندِ دلت پاره ميشه، هول ميشی، گيج ميشی و اون موقع است كه ديگه دوست نداری هيچ وقتی قطار به ايستگاه برسه. تو باشی و اون نيمكت شكسته. تو باشی و اون ته بليط پاره. تو باشی و اون گيجی. تو باشی و اون منگی. تو باشی و اون گم شدنهای وقت و بیوقت. تو باشی و تو باشی و تو باشی. ديدی وقتی سوار قطاری و همراه اون تلقتلوق داری از ايستگاه دور ميشی يهويی دلت واسه ايستگاه و سكوتش و همه اون لحظههای معلقی و بلاتكليفی شبونهات چقدر تنگ ميشه؟!
چمدان بسته اندیشه ام
دنج اتاق وجودم به انتظار نشسته
و چشمانم در کمین !
به انتظار گشودن روزنه ای است
تا بتوانم با تفکر خود
نفس بکشم
خوش بحالت آقا گاوه. خوش بحالت كه بیخيال دنيا و روزگار، نه ميفهمی ماليه عمومي چيه و نه زندگی و علفزارت ماده و تبصره داره. خودتی و دو تا شاخ و يه دم . اصلاً غمت نيست. استادت نمره بده نده، كار پيدا بكني ، نكني ؟! اورانيم، غنیسازی بشه يا نشه؟! سن فحشاء روزبهروز پايينتر بره يا نره؟! دوباره جنگ شروع بشه يا نشه؟! برات فرقی نداره پرونده بره شورای امنيت يا بره زير دست آقای مدير. فلان موضوع بازتاب جهاني داره يا نداره، پلاك ماشينت زوج باشه يا فرد. دم عيدي شرمنده زن و بچه بشي يا نشي ! مارادونا رو بچسبی يا غضنفر رو. اصلاً حاليت نيست و نميتونی بفهمی واسه يه لقمه نون (البته از نوع حلالش) چه...بلاهايي سر اين مردم مياد. راستي يادم رفت بهت بگم خوش به حالت آقا گاوه كه وقتي گشت ارشاد و مي بيني مثل من كه حتي در ساده ترين وضع هم چهار ستون بدنم مي لرزه نيستي.
خوش به حالت كه برات مهم نيست ديگران راجع بهت چي فكر مي كنن! هر جوري دوست داري زندگي مي كني.....
خلاصه همه جوره داري صفا مي كني ناقلا...
بعضی ها گفتند در بلاگفا ننویسید ولی خودشان هزار غلط جورواجور کردند. ماهم طی یک عملیات انتحاری آمدیم یک وبلاگ جدید ساختیم که او عمرا هم پیدایش نمی کند.
اهل بلاگفا نیست زیاد و آنجایی را هم که من این وبلاگ را معرفی کردم هم نمی شناسد.
پس زهی سعادت که هرچه دلم بخواهد اینجا می نویسم.
آخیشششششش داشتیم کم کم لال می شدیم.
آخر کسی نبود کنایه های ما را دریابد.
راستی یه چیز دیگر هم باید بگویم و آن این است که این وبلاگ با قبلی فرق دارد چون می خواهیم انچه که از دهنمان در می آید راجع به همه کس و همه چیز بگوییم.
خواه مثبت باشد و خواه منفی
از خودم و نوشته هایم گرفته تا طلبهای شامی که از مردم داریم و به روی مبارکشان هم نمی آورند.